Friday, July 11, 2008

خاطرات

خوب خوب باز برگشتم می دونم طاقت دوری از این وبلاگم ندارم
اخیرا همه چیزو بررسی می کنم یا بهتره بگم ارزیابی مثل یک امتحان و همین روزها بود که نوبت دفترهای خاطراتم رسید
خیلی احساس شیرینی بود به محض این که دفترو باز کردم تمام وجودم سراسر احساس کودکی و شادی شد
اطمینان دارم چیزی به جز کلمه لابلای صفحه ها نبود اما عمیقا منو به روزهای قدیم بردن
...واقعا نمی دونم چیه راز این نوشتن و کلمه و

3 comments:

Anonymous said...

سلام مریم عزیز
همیشه می آم ایجا و می دونی که می آم و همیشه دلم تا نهایت دنیا می گیره و همیشه می پرسم از خودت چرا زبان های ساده و صریح با جامعه ما سازگاری ندارند ...
مریم عزیز ...
چی بگم آخه !!!
زندگی کن توی خاطره ها
چشم های بسته ات را هم
وسط حس بی طرف بودن
دلگیری از همه از ما هم

پیش دست های دیروزی
دست پیش های امروزی
تو به کدام خویش برگشتی!؟
صرف فعل های مرموزی

دائما فکر ساختن بودم
خانه ام سخت ویران است
از توهمین دوگانگی مانده
چشم های ما چشم ایران است

که تو از چشم ها می افتی
که من از چشم ها می افتم
سادگی می کنم اگر این جام
و من از چشم هات می افتم

کاش ما را نگاه دیگری بودی
توی این برف بازی کوتاه
ضربه ها می خورد تو را بر من
سردی دست هایی که... کو کو آه
...
ببخشید همین جور یه مرتبه بود دیگه
مرتبش نکردم و ایراد هاشو نگرفتم
مواظب خودت باش
و باز هم ازت دعوت می کنم از وبلاگ من سر بزنی
می تونی بعضی وقت ها بعضی ها رو خوشحال کنی
...
به امید خدا
خوش باشی

Anonymous said...

سلام مریم
خوبی ؟؟؟
کجایی مریم ؟
کجا؟؟؟؟
چراهمه شرایط بده ؟؟؟
به قول نجمه :
خود را اگر چه سخت لگه داری از گناه
گاهی شرایطی ست که ناچاری از گناه
کجایی مریم ؟؟؟
کجا؟؟؟

Anonymous said...

iسلام ... بلاگت رو تازه پیدا کردم...هنوز فرصت نکردم همشو بخونم...به من سر بزن