"Happiness serves hardly any other purpose than to make unhappiness possible."
Marcel Proust
Sunday, January 11, 2009
Saturday, January 10, 2009
مهاجرت
نمی دونم این نوشته از کیه ولی جالبه
انهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از ان هایی که مانده اند باز میکنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.. انهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید. انهایی که رفته اند منتظرند انهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی انهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه. انهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهاییکه رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با انهایی که مانده اند معاشرت کنند. انهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنندانهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند. انهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند انهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست. انهایی که رفته اند فکر می کنند انهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و انها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند. انهایی که مانده اند فکر می کنندانهایی که رفته اند همه اش بارو دیسکو می روند و خیلی بهشان خوشمی گذرد و انها را که توی ان جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند. انهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهدیک چای دم کرده حسابی بخورند.
انهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروندیک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
انهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی هارا هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند. انهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنندکه انهایی که رفته اند الان مثل ادم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند. انهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سرکار اشغال می کنند و انها ازکاربیکار می شوند. انهایی که مانده اند فکر می کنند انهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها راخط می زنند. انهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند. ان هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند. انهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند… انهایی که مانده اند می خواهند بروند . انهایی که رفته اندمیخواهند بر گردند. انهایی که مانده اند از ان طرف مدینه فاضله می سازند. انهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند. اما هم انهایی که رفته اند و هم انهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…
انهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند .انهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود.
یک تصویر را می شه از جنبه های مختلف دید از جنبه های مختلف تفسیر کرد.در واقع فقط یک تفسیر درست نیست که از یک مساله وجود داره.مساله مهاجرت مثل همین تصویره.ماها معمولا خیلی سریع و خیلی راحت قضاوت می کنیم درباره ادم هایی که رفته اند و ان هایی که مانده اند. این ادم ها جهان رو متفاوت می بینند…
کمی قبل از قضاوت سریع ، فکر کنیم
Thursday, January 8, 2009
دعا
بعضی کلمات در بعضی سن ها خیلی خیلی پربارند
بعضی کلمات هم اصولا پربارند که از پرباری سنگین می شوند و آدم زیر بار این کلمه ها خفه می شود
یکی از این الفاظ شریف لفظ زیبای کنکور می باشد نقطه
خدا امسال هم مثل سال های گذشته به داد همه ی کنکوری ها از نوع مسلمون و نا مسلمونش برسه
آآآآآآآآآآآمین
Monday, December 22, 2008
سرگیجه
احساس سرگیجه یکی از معدود ناراحتی ها یست که دوستش دارم
همیشه وقتی به سراغم می آ ید که به معنای واقعی کلمه در زندگی گیجم
امروز هم مهمانم بود
مهمان وقت شناس و نه خیلی عزیزم
Sunday, December 21, 2008
a cold evening
In a cold cold cold cold winter evening what can ever be more bothering than thinking of, rethinking and thinking back some cold cold cold memories of some blistering hot hot hot days.
I’d better say burning,
Decisions that have burned (me, of course)
Words
Glances
.
.
.
Ps: I’m so happy to be back, communicating again with old and new guys, bless you!
I’d better say burning,
Decisions that have burned (me, of course)
Words
Glances
.
.
.
Ps: I’m so happy to be back, communicating again with old and new guys, bless you!
Tuesday, October 21, 2008
My new photo
Here you're gonna find one of my latest photos.
I hope you like it, let me know how you feel about it !!!!
Love you all guys
I hope you like it, let me know how you feel about it !!!!
Love you all guys
Monday, October 20, 2008
A thank you note
Here is a thank you note for all dear friends who visit my weblog.
It's truly nice of you!!!!!
I would like to receive your comments as well, if you don't mind of course.
It's truly nice of you!!!!!
I would like to receive your comments as well, if you don't mind of course.
آرزو
اخیرا عمیقا سریعا دلم برای نوشتن تنگ می شود
مثل روزهای بیش از اندازه رمانتیک رویایی و دور از واقعیت نو جوانی
روزهای جالبی که هیچ رویدادی برچسب غیرممکن نمی خورد
دلم برای آن روزهای برزخی کودکی-جوانی تنگ نشده
دلم برای آرزوها و جاه طلبی های دیرینم تنگ شده
Subscribe to:
Posts (Atom)

