Monday, October 20, 2008

آرزو

اخیرا عمیقا سریعا دلم برای نوشتن تنگ می شود
مثل روزهای بیش از اندازه رمانتیک رویایی و دور از واقعیت نو جوانی
روزهای جالبی که هیچ رویدادی برچسب غیرممکن نمی خورد
دلم برای آن روزهای برزخی کودکی-جوانی تنگ نشده
دلم برای آرزوها و جاه طلبی های دیرینم تنگ شده

1 comment:

Unknown said...

به کودکی زیسته ام
در حلقه ی قومی
که خواب پدران خویش را
با دفتر اسطوره های جادو
تعبیر می کردند
و هوشیاری
کهکشانی بود
ناپیدا
و زمان در حسرت دیروز
و افسانه ی فردا می سوخت
به کودکی زیسته ام
در تب سوزنده ی دستی از آفتاب
با پروانه های نازک آرزو
که نوازش بادی حتی
بستر مرگشان بود
به کودکی زیسته ام
در بندی از زمین
که روزنه ی کوچکی از نگاه
و دریچه ی خردی از ماه
پیوندی بود با جهان
با هوایی دیرنده از باورهایی در آن
به کودکی زیسته ام
با تو
که امروز
ایینه ی شکسته ای از غبار
و میراث گسسته ای از پندار
تا دیگر بار
رهایی را بیازمایم
بیازمایم